قدرش را ندانستم تا رفت .تمام لحظه های شادی من زمانی بود که نگاه او مرا در بر میگرفت
میدانستم مهربانی و عطوفت دارد و میدانستم که عشق سراپای وجودم را گرفته بود اما یادم نبود که بگویم از این همه مهربانی ات با خبرم ؛ هزینه آن همه در کنار هم بودن را میبایست بخاطر یکبار باور نکردن عشق او میپرداختم
تنهایی در انتظار من و دست به گریبان من است؛ کابوس تنهایی بعد از او برایم "دام" اشک و "آه " انداخته و آغوشش را گرم نگه داشته تا ضیافت غصه های من و دل بر هم نریزد.
قدر هم را ندانستیم تا میان ما دیوار غرور ریشه زد ، اشتیاق را بی مهابا به نیستی سپردیم و یادمان رفت که دل هم حرفهایی برای گفتن دارد
ما دیگر چه بی رحم بودیم که احساس را در همان دمادم فوران خفه کردیم.
"دیدار به قیامت" را با قلم سیاه نخوت به دیوار خانه های هم نوشتیم وسوختن و ساختن آغاز کردیم......
اما ای غم تو بمان با تو کسی کاری ندارد تو را میسپاریم به نفرین دلهای خسته
ما مخلوقان سر در خفای کج فهمی دنیا بردیم تا به ناسپاسی خالق نائل شدیم. تمام نشانه های آفریدگار طبیعت را به حاشیه بردیم و تا توانستیم خواسته یا ناخواسته مصنوعات بشری، اعم از نگارشات و مصنوعات فکری را در عرصه احقاق اهدافمان به مسند ستم و شتم روزگار نشاندیم . به عقل بشر فرمان اختیار داده شد تا تعیین حدود کند که اینچنین آفریدگار به او بگوید در تو فهمی نهاد ه ام که نسبش به آن دمی میرسد که در گلوی انسانیت فرو کردم ، به او اختیار داد که از راه بصر و بصیرت به اثبات ذات اهتمام کند ، بشناسد و بشناساند ؛ در پیچ و خم نادانسته ها به او اتصال یابد تا رمز ناگشودنی این پهنای اسرار آمیز را بفهمد ...هزاران فرستاده را فرستاد تا بگوید راه آدمی در کلام خداست
اما ما هنوز به دنبال زمزمه کلام مخلوق در تفسیر خالقیم